|
شعر و گاه نویس های من...
|
چهره ام را به خاطر بیاور،
صورتم را به یاد ندارم.
حتی سگها استخوانم را نمیجوند.
مدتهاست،
خودم را به طبیعت سپردهام.
درست از روزی؛
که لبهایم عزرائیل را دیوانه کرد.
منتظر بودم بیابی مرا
بیرونم بکشی از دندان شغالهای گرسنه.
از متن خبرها
از دوربین عکاسها
از موتورهای جستجو در اینترنت
از بندبند شاعران غمگین.
مدتهاست؛
علفها کنارم قد کشیدهاند.
برگهای جوان،پهنتر شدهاند
و پرندگان مغزم را با جفتها و جوجهها تقسیم میکنند.
آه محبوبم!
کجا دور افتادهای از شانههایم؟
منتظر بودم بیابی مرا،
پیش از آن که زنبورها عاشقم شوند
و عنکبوتها از دندههایم بیاویزند.
پیش از آن که باد صورتم را بپراکند؛
موهایم را کنار بزنی
و خون از صورتم بشویی.
منتظر بودم بیابی مرا،
چهره ام را به خاطر بیاوری
و استخوانم را به خاک برسانی.
می گویی:دلتنگم.
این جا باران می بارد.
باغ مان به خلسه رفته است
و انگورها هوس "می" شدن دارند.
باران به وسوسهام انداخته...
خاک خیس است.
درختان هم.
کیلومترها دور از تو،
به آغوش خیست مشغولم.
می گویی:
این روزها چگونهای زهرا؟
می گویم:غمگینم.
رخت ها را نشستهام.
به صف نانوایی فکر نمی کنم.
و به تنها اسکناس خوابیده در کنج کیفم.
به غذای سوختهی همسایه که کوچه را گیج می کند.
به سرمایی که در راه است
و به اخبار مسموم جنگ نمی اندیشم.
یا حتی
چاپ اولین مجموعهی شعرم.
می سوزم!
که همهی آتشفشانها را بلعیدهام.
فریاد می کشم!
دلتنگم!
آوارهام!
هفتاد محرم بر من گذشته است.
هزاران زائر
در زیارتگاه سینهام چنگ می زنند.
این جا هم باران می بارد.
اما تنها "تو" این جایی.
نه باران هست
نه باغ
نه انگور
نه جنگ
نه شعر
با لهجهی مادریات که صدایم میزنی
هوش از سرم می پرانی.
دلتنگم!
و تمام زائران شهر در من به مناجات ایستادهاند.
آوارهام!
و تمام زائران شهر در من اشک می ریزند.
خستهام
خسته از نگه داشتنت در شعر
در عکس
در ایمیل
در گوشی تلفن.
یک لحظه از حاشیه بیرون شو.
گردنبندی باش
و به سینهام بیاویز.
ماه بالا آمده است
خونم بند نمی آید
به چشمهای تو فکر میکنم
در بیهوشی؛
عروس شده بودم در جامهای بهشتی
عود و عنبر و حجلهای سپید
و پایکوبی فرشتگان خداوند...
از انفجار چند ساعت گذشته است محمد؟
لبهای تو را چگونه خواهند یافت
گونههایت را؟
بازوهایت شاید کنار درختی افتاده باشد
شاید به دندان موشهای گرسنهی کابل.
خونم بند نمیآید
به چشمهای تو فکر میکنم
- ماه آلوی رنگ پریده ای بیش نیست -
و تاریکی به چشمهایم می خزد
گرسنگی را از یاد بردهام
و شهادتین را...
فرصتی برای توبه نیست
فرصتی برای خداحافظی نیست
فرصتی برای بوسیدن لبهایت نیست
فرصت ندارم که چشمهایم را...
آی مسلمان!
مرا سمت قبله بخوابان
و پلکهایم را ببند
برش اول
بالاخره وبلاگم را از خواب طولانیاش پراندم.از وقتی ننوشتهام انگار هر چه شعر و خیال و حادثه و ماجراست، دود شده و رفته هوا. چهقدر انگشتهام با صفحه کلید بیگانه شدهاند؛انگار کلیدها یکییکی از زیر انگشتانم در میروند و بوی انگشتانم برایشان ناآشناست.صدای ترق ترق صفحه کلید و نشستن پشت این صفحهی سفید که هر لحظه با کلمات پر و پرتر میشود؛ حس خوبی به آدم می دهد.
انگار همین دیروز بود که سال تحویل شد و من با دنیایی آرزو دویدم در آغوش سال جدید.اما لحظه ها چقدر زود می گذرند،سریعتر از آنی که چشم به هم بزنی؛هفتهای،ماهی و سالی می گذرد و آنوقت به خودت میآیی که چه کارها که نکرده ای و چه نبایدها که انجام داده ای.حسرت خوردن و از دست دادن زمان تو را رنج می دهد و از همه بدتر،حس تعلقی که هم رنجت بدهد،هم شیرین باشد و هی زیر زبانت، روزانه طعم قشنگی بدهد. از آن طعمهایی که فقط در خاطرات کودکی انسان وجود دارد و گاهی مثل یک حس مرموز،افسانه،یا یک توهم کمرنگ گاهی از لابهلای غارهای فرسودهی زمان بیاید بیرون و خودش را به تو نشان بدهد.طعمی که وقتی بزرگ می شوی و عاقلتر و شاید نادانتر؛آرزو میکنی برای یک بار هم که شده یکی از آن حسها و طعمهای گمشده در دوران کودکیات را تجربه کنی،تا شاید یک ثانیه برگردی به بیست سال پیش و موقعی که مادرت خورشت آلو یا کدو حلوایی درست می کرد و تو دوباره بهانهی نخوردن میگرفتی؛یا حتی بوهایی که فقط در کنج خاطرات ما جا دارند.یا صدای اذان گوی پیری که هیچ گاه شبیه آن را نخواهی شنید.هر چند آدم مؤمنی نیستم،ولی صدای اذانگوی پیری که در کودکیام می شنیدم،هنوز که به یاد میآورم؛دلنشین و لذتبخش است.دختربچه که بودم لاک قرمز رنگ ناخنم را با خدا تقسیم میکردم؛اما وقتی عاقل شدم،یافتههایم تغییر کرد.چرا که خدا برایم آن روزها رنگ دیگری داشت. همه جا حسش میکردم؛حتی وقتی مخفیانه انگشتانم میدوید تا میوهای را دور از چشم صاحبش بدزدد،او را میدیدم و انگشتانم را پس میکشیدم تا همیشه با من دوست بماند.
حال مادر شدهام،با کودکی که هیچ به من شبیه نیست.نه خدایش،نه وحشتهایش و نه شادیهایش.کودکی که چون کودکی های من در کوچهها،طعم بازی الک و دولک،خاله بازی و لیلی را نچشیده و در حسرت یک جعبه مداد رنگی دوازدهتایی اشک نریخته است و جشنی برای کشتن سوسکهای بزرگ حمام برگزار نکرده است.گم شده ام؛این روزها گم شده ام در میان موسیقی و بوها و رنگها و مزههایی که مرا به شیطنتهای گذشته ام پیوند می دهند.کجایی زمان از دست رفته!
شعر فروغ می وزد بر لب هایم:
آن روزها رفتند...
برش دوم
غروب است.بوی بادمجان و فلفلسبز و سیر و گوجه در هم پیچیده است و بخار آن به فضای خانه دم داده است.صدای بازی بچهها از کوچه شنیده میشود و صدای ضربههایی که به توپ میزنند و توپ کوچک پلاستیکی را بر تن کوچه میغلطانند.گاه فریادهای پسرم را نیز میشنوم،که بی محابا فریاد و ضربه را در هم پیچیده است.حس میکنم؛توپ بی جان در جا بسان بمبی منفجر خواهد شد،اما باز زیر پای شان میچرخد و میچرخد.تُن صدایش به قلبم جان می دهد؛همان قدر که صدای امیرجان صبوری،احمدظاهر،افتخاری و...مستم می کنند و مرا به کوچههای تو درتوی خیال و عشق میبرند،اما صدای پسرم سمفونی امیدبخشی است که گویی از دهان خداوند در گوشم منتشر میشود.
...و بعد به خودم برمیگردم و به این زندگی سخت و غارتگر که گاه و بیگاه چون روباهی پیر به حیله دل ما را می فریبد.
خوشبختی در کنار من است.با این همه، گاه حس می کنم،برای شاد نفس کشیدن کم آوردهام.به خودم تلنگری می زنم و میگویم:خم به ابرو مده نازنین!
برش سوم
خوشا آنان که در خاکند
این روزها تا دوستان و عاشقان به هم می رسند،گرد و خاکشان را نتکانده؛ از یکدیگر سوال می کنند:"از انتخابات چه خبر؟" از شنیدن و گفتن این جمله منزجر شده ام.بعد از افطار و لذت سیری(اگر برای ما ملت مشروع باشد)،نشستن پای شبکه های خبری و گوش دادن به اخبار تازه،دل مشغولی این طرف خاکیها شده است.از این شبکه های سراپا سانسور ایران هم چیز زیادی نصیبمان نمیشود،چه رسد به این که چطور و چگونه کارتهایی پیشفروش شده یا جوهر رنگ به کار رفته درانتخابات تقلبی از آب در آمده یا نه؟ ما را به چند افغانی(ترجیحا دلار)فروخته اند به رئیس جمهور یا برعکس رئیس جمهور به چند دلار، ملت و آینده اش را خریده است تا به گاه سیری،سپر مستی هایش بسازد.
طالب ها در کجای این خاک، که و چه را نا مطلوب می دانند که مطلوبش می کنند به بمب و انفجار و...یتیمی و آوارهگی انسان هایی!
لعنت بر سیاست و بازیهای کثیفش!سهم ما ملت بیچاره غیر از هیزم شدن چیست؟ برای مردم گرسنهی نان و دانش و آرامش،حضور نیروهای آمریکایی و انگلیسی و چه و چه،مفهومی جز سعادت ندارد.از انتخابات فقط جنجالهایش نصیب ما می شود، در این دوره،که حتی حق شرکت در انتخاباتی دروغین هم به ما بیرون از خاکی ها،داده نشد.
سر از هر گورستانی که بلند کنی؛وبلاگ ها،سایت های خبری،شبکه های ماهواره ای و حتی صفحه سیاسی روزنامه های ایران، راجع به انتخابات افغانستان می نویسند و می گویند.بعضی از شبکه های تلویزیونی ایران هم با نگاه ویژه ای به تحلیل مسائل سیاسی افغانستان می پردازند.(عجب عزیز شده ایم،تمام دنیا از ما سخن می گویند).
حرف،حرف،حرف! برای امثال من که بیرون افتاده اند از خاکشان،(آن هم در ایران)زیستن و بودن، بسان برزخ است.این جا آواره و مغموم،آن جا بی سرنوشت و بی پناه. بودن در چنین فضایی،دقیقا حس یتیمی را به من میدهد که به دنبال هویت گمشده اش،افتان و خیزان،نیمی گریه و نیمی خنده،سرگردان است.
پیر می شویم،می میریم و کودکان مان بزرگ می شوند،بی آن که بیاموزیم،"وطن" چیست.به راستی "وطن" من کجاست؟
جرأت نمی کنم که خم به ابرو نیاورم. ای خوشا به آنان که در خاکند...
می شود،عطرت را باد ببرد.
نامت از دفترچه ی تلفنم خط بخورد.
یادداشت های روزانه ام فراموشت کنند.
و دیگر برایت چای نریزم
حتی سر یک سفره با تو ننشینم.
می توانی، در خیابان و اتوبوس
به گودال ها و جوی ها خیره شوی
بی آن که به من فکر کنی.
یا دستخط مرا از صفحه ی اول کتاب دور بریزی.
می شود
ظرف ها را کف بزنم.
جای انگشتان قاتلت را
از لیوان
از لباس ها
از تنم
می توانی
به دختر زیبایی دل ببندی،
کدبانو
نجیب
رام
- زیبایی که برق بیاندازد شیشه ها را
با کاغذ پاره های شعرم -
چشم هایت...
چشم هایت را بردار
بردارشان از دیوار
کنج پنجره
آن سوی پرده ها
می دانی که هر زن معصومی را گیج می کنند.
با من ستیز نکن
مدت هاست که انگشتهایت را
میان موهایم جا گذاشته ای
بسان گوزنی مغرور که شاخ هایش را از دست داده است.
فرصتی برای جنگیدن نیست.
و نه برای حکمرانی بر قلمروهای دیگر.
بیا به وسعت این عشق فکر کنیم.
این شعر یادگار سال گذشته است.دلتنگی هایی برای خواهرم:
دی ماه
هجوم سرخی از سرما بر انگشت کودکان
کنار آتشدانی
در پوستم به رقص آمده شعله ها
به خاطر می آورم تو را
چون کاجی که مخروط های پاییزی اش را
میوه ی دور افتاده از شانه هایم
به یاد می آورمت
در شالی سرخ با گیسوان سیاه
آن سان که لاله صحرایی تشنگی را
کاش برف ها آب شوند
بهار بیاید
وتو با پرندگان مهاجر
به کابل بیایی
زمستانی که سه ماه همسایه توست
هیچ از دل محزونم نمی داند
مدت هاست به قول وبلاگی ها آپدیت نشده ام.دور از هیاهوی بیرون کمی با خودم خلوت کرده ام.یک شعر محض حالی نبودن عریضه:
چای سبز
ظهر است
پرنده ها سایه هاشان را به زمین بخشیدند
سایه ها
پروانه های تیره ای بر ناخن درخت
آفتاب را به اتاق می آورم
و تو را در مانتوی سرخم می پیچم
آن قدر که باد از یقه ام گذر نمی تواند
با من آرام بگیر
گل های سبز پیرهنم
بهار را به خلسه می برد
و تو تمام گنج های جهان را به سینه داری
بگذار با تو آرام شوم
هیچ آهوی تنها
کوهستان های سبز را گذر نمی تواند
بیا هیجان بگیریم
در سمفونی نفس هامان
تا آفتاب تبش را به شب ببخشد
در هر کجای جهان که باشم
به آغوش تو پناه می برم
آغوشت هیچ قانونی ندارد
محتاج بی نظمی ام
محتاج هیاهو :
چون کودکی که از دبستان به خانه می گریزد
کنارم بنشین
به گرمای تو محتاجم
تا چای سبز بنوشم
مدت هاست بهار از راه رسیده است . از بهار امسال جز آشفتگی شیرین و تعلیقی مبهم ، چیزی نفهمیدم.جز آنکه میان ولوله و شادی کودکان گم شوم و به صادقانه ترین رویای آن ها لبخند بزنم.لبخندی که بسیاری از کودکان سرزمینم از نمایاندنش بر چهره عاجزند. جز آنکه خودخواهی انسان ها را با آوردن ماهی سرخی که اقیانوسش رادر تنگ بلورینی جای داده اند، نظاره کنم . وقتی پسرم با اصرار از من خواست برایش ماهی سرخی خریداری کنم تا با افتخار به نزاع با خواهرزاده هایم بنشیند و فریاد کند:"ماهی من است، ماهی من، هیچ کس حق دست زدن ندارد". به خودخواهی و حس تملک گرایانه انسان ها بیشتر پی بردم .
تا به خودم آمدم، برگهای انجیر حیاط به اندازه کف دستان مرتضی بزرگ شده اند.مادرم یکسال شکسته تر شده است. یکسال با هم نفس کشیده ایم.خانواده ام را یکسال بیشتر دیده و شنیده ام . بعد، لذتی توام با دردهای همیشگی به سراغم می آید.متوجه نشدم چطور شانزدهمین روز فروردین جای خود را به هفدهمین روز داد و هنوز ما انسانها آواره گان در زمان و مکانیم ...
دوستی در جواب پیام تبریکم گفته بود:"ما مردم مدتهاست که عید نداریم". بهار آمد و من برای هم گام شدن با طبیعت هیچ حس وحالی نداشتم.تازه دریافتم که ما برای بهار شدن به رویداد های عظیم تری در زندگی نیاز داریم.به شعله هایی برای افروختن و افروخته شدن.آن گاه دانستم که چرا ما مردم مدتهاست که عید نداریم.تا آن که به یادم آوردند که بهار آمده و طبیعت تجدید حیات کرده است. دلها به تپش افتاده و ختفه گان از خواب زمستانی بیدار شده اند. درختان شکوفه کرده اند و پرندگان به شور و شوق افتاده اند. عاشقان فصول عشق را تجدید مطلع می کنند،اما در این میان صدایی از من برنخاسته است.
آشفتگی وشیرینی وتلخی وکاستی و هستی،فصل تازه ای برای آغاز شدن.
یک شعر از زمستان گذشته:
امروز به قم شبیه ام
- شهر مغموم
در هوای محرم -
حلاوت لبخند تو را هیچ سوهان فروشی ندارد
شهروند محبوبم
قدم بردار
چون هزار انسان که در من قدم میزنند
تو ساکن همیشگی این شهر گرفته ای
شیرینی ات فراگیر
خاطره ات مرغوب
تو را می چشم
در نقل های سفید و نبات های طلایی
و دکه های همیشگی آجیل و پسته
که شبانه ام را
رشته های بلند نوری
آویخته بر صحن حرم
محزونی ام را به حوض ببخش
به سنج هایی
که موسیقی ایام محرم است
تو ساکن همیشگی منی
چون طاق های باستانی بازار
با هیبت و اصیل
شهروند محبوبم
قدم بزن
حلاوت لبخند تو را هیچ سوهان فروشی ندارد
کودکان بی مرز...
به هم دست می دهیم
مرزها
چون خطوطی گنگ از سرانگشتمان محو می شوند
به هم دست می دهیم
بی آنکه زمین گیج شود
و آسمان طبقاتش را به هم بریزد
اما
موهای روشنت
طلای مکشوفه مصر را
به فراموشی می سپارد
من
در آغوش بودا
بر سرگردانی ام می گریم
نه شیرینی اناری به لب
نه مستی انگوری
نه بادام چشمهایم
باغ را به خماری می برد
که جهان ما را از یاد برده است
بیا با هم دست دهیم،کودک عرب!
مرگ در پیچ گیسوی عربی ات
چون بره ای آرام می گیرد
با من دست می دهی
چشمهایت
انگورها را به مستی می کشاند
سر به شانه ات می گذارم
نگاه کن دوست من!
جهان از پوست تیره ات، تاریک تر است
بیا با هم شمعی بیفشانیم
ما زندگی را
با دست هایمان به هوا می فرستیم
اما پدرانمان
کاغذ بادهاشان به موشک هایی عظیم بدل شد
رنگ ها تقسیم :
زرد
سیاه
سپید
سرخ
و انسان چهره ای به تاراج رفته
بیا به هم دست دهیم
تا جهان در تلاقی دست هامان حل شود
اسباب بازی هایت را بیاور
موشکت را بشکنیم
تفنگت را کنار بگذاریم
و با هم سرود بخوانیم
بيانيه فرهنگيان افغانستان مقیم ایران درباره سياست دولت افغانستان در برابر زبان فارسي
زبان فارسي دري، زبانِ دوم جهان اسلام است، با دامنة گستردة تاريخي و جغرافيايي. اين زبان، در روزگاران نه چندان دور، از نواحي چين تا آسياي صغير و از شبه قارة هند تا ماوراءالنهر كاربرده داشته و آثار علمي و ادبي گرانباري در آن پديد آمده است كه شماري از آن اعتبار جهاني دارد. در اين ميان، نقش افغانستان و مردم آن در رشد و گسترش اين زبان، قابل توجه و گاه تعيينكننده بوده است. اين كشور در چندين دورة تاريخي، مهمترين كانون زبان فارسي دري به شمار ميآمده است.
بسياري از اقوام غيرفارسيزبان، به سبب آميزش با مردم اين سامان، زبان فارسي را آموخته و در مواردي، خدمات شايستهاي بدان كردهاند. به طور ويژه بايد به بعضي زمامداران و اديبان پشتونتبار كشور اشاره كرد، همچون تيمورشاه دراني، مهردلخان مشرقي، عايشه دراني، محمود طرزي، عبدالحي حبيبي و عبدالله افغانينويس. با اين حال، دريغ كه از نزديک به نيم قرن پيش، به سبب عواملي كه بر كسي پوشيده نيست، از سوي گروهي از اهالي سياست و فرهنگ مملكت، تلاشهايي براي تضعيف زبان فارسي دري صورت گرفته است. اين تلاشها در دورة تاريخي حاضر نيز ادامه دارد، زماني كه مردم افغانستان به همدلي و همراهي بيشتر نياز دارند.
1. يك تلاش اين گروه، تفكيك دو نام اين زبان، يعني «فارسي» و «دري» از همديگر است، تا هم ميان يكصد ميليون گويندة اين زبان در جهان امروز فاصله بيندازند و هم بدين بهانه كه بعضي واژگان، فارسي و برخي دري اند، دست فارسيزبانان افغانستان را از بخشي از ذخاير اين زبان، كوتاه سازند. اين در حالي است كه همه متون معتبر علمي و ادبي، بر يگانگي اين زبان گواهي ميدهد و حتي بسياري از مردم افغانستان، هماكنون كلمة «فارسي» را به كار ميبرند. بگذريم از اين كه به استناد شواهد و اسناد تاريخي، اين زبان تا نيم قرن پيش، در افغانستان نيز «فارسي» ناميده ميشده است.
2. دستاويز ديگر، مفهومي به نام «زبان ملّي» است و اين باور نادرست كه زبان ملّي بايد آميزهاي از زبانهاي رايج در كشور باشد. اينان بدين بهانه كه بايد امور اداري مملكت مختل نشود، واژگان غيرفارسي را بر فارسيزبانان افغانستان تحميل ميكنند، در حالي كه وقتي در قانون اساسي مملكت، وجود دو زبان رسمي پذيرفته شده است، هر يك از اين زبانها بايد بتواند نظام اصطلاحات اداري و حقوقي خاص خود را داشته باشد.
3. كوشش ديگر اين گروه، مرز كشيدن در ميان همزبانان و بيگانه دانستن آن بخش از واژگان فارسي است كه در ميان فارسيزبانان خارج از افغانستان رايج است، در حالي كه اينها جزء منابع داخلي زبان فارسي به شمار ميآيد. بدين ترتيب، مردم افغانستان، ناگزير از بسيار واژگان و تركيبهاي كارآمد، زيبا و بامعني محروم ميشوند، فقط به اين دليل كه كساني در جايي ديگر آنها را به كار بردهاند. حاصل اين سياست آن ميشود كه فارسيزبانان اين كشور در موارد بسياري براي بهسازي زبان خويش با استفاده از منابع همين زبان، دچار محدوديت يا محروميت شوند. اين در حالي است كه قانون اساسي افغانستان وظيفة تلاش براي رشد زبانهاي ملّي كشور را بر دوش دولت نهاده است. ديگر پيآمد نامطلوب اين رويّه، كه هماكنون نشانههاي خود را آشكار كرده است، ايجاد عصبيت، بدبيني و نامهرباني ميان مردمي است كه قرنها برادروار در كنار هم زيستهاند.
توبيخ بعضي از دستاندركاران راديو و تلويزيون بلخ به اعتبار كاربرد واژگاني همچون «دانشگاه»، «دانشكده» و «دانشجو»؛ تغيير نام «نگارستان ملّي» به «گالري ملّي»؛ تغيير لوحههاي بعضي از ادارات دولتي و زدودن كلمات فارسي از آنها؛ تفكيك مكاتب پشتوزبان و فارسيزبان از همديگر و امثال اينها كه در ماههاي اخير رخ داده، نشانههايي است از اقدامهايي كه با چنين دستاويزهايي صورت گرفته و البته در هيچيك از آنها، نظر كارشناسان زبان فارسي و پشتو ملاك عمل دانسته نشده است.
ما امضاكنندگان اين بيانيه، به دولت افغانستان و نهادهاي رسمي آن، نسبت به خطري كه زبان فارسي افغانستان و فراتر از آن، وحدت ملّي كشور را تهديد ميكند، هشدار ميدهيم و تقاضامنديم رويهاي را پيش گيرند كه هم زمينة بهسازي و تقويت زبانهاي ملّي كشور فراهم شود و هم ميان اهالي زبانهاي مختلف، بدبيني و ناهمدلي پديد نيايد.
به يقين، زبان فارسي در افغانستان، ريشهاي محكمتر از آن دارد كه بدين بادها از جاي درآيد و تجربة پنجاه سال اخير هم اين را نشان ميدهد. خواستة ما اين است كه نهادهاي دولتي، امكانات مادي و معنوي کشور را كه بايد صرف بهسازي زبانهاي ملّي شود، مصروف اين چالش بيهوده نسازند و به جاي ضربه زدن بر پيكرة اين زبانها، به فكر چارهجويي آسيبهايي باشند كه همه زبانهاي رايج در كشور را تهديد ميكند.
1. مؤسسه فرهنگي «دُرّ دَري»
2. خانه ادبيات افغانستان
3. شوراي نويسندگان مجلههاي «خط سوم» و «فرخار»
4. مجمع فرهنگي دانشجويان افغانستان
5. كانون تحصيلكردگان افغانستان
6. خانه كودك افغانستان
7. شوراي سرپرستي مدارس خودگردان مهاجرين
8. مكتب القرآن طه مهاجرين مقيم تهران
9. موسسه فرهنگي همبستگي مردم افغانستان
10. انجمن فرهنگي و هنري «سايهبان آبي»
11. انجمن هنرمندان افغانستان